ابومسلم خراسانی

ابومسلم خراسانی، مشهور به صاحب الدعوة سردار سياه جامگان که به گفتۀ میر غلام‌محمد غبار، در قریۀ سفیدنج از مضافات شهر انبار (سرپل کنونی که ولایتی ا‌ست در شمال افغانستان) زاده شد.

 news 26a

در مورد نام و نشان ابومسلم اختلاف زیادی است. بيشتر مورخان نام اصلی وی را ابراهيم بن عثمان بن يسار ضبط كرده گفته‌اند كه ونداد هرمزد نخست كيش مجوسی داشت و چون به آئين اسلام درآمد بر خود نام عثمان و بر پسرش نام ابراهيم نهاد.

اما نامی كه خود ابومسلم پذيرفته و در خراسان بر سكه‌ها نقش می‌كردند عبدالرحمن بن مسلم بوده است. سال تولد او، در برخی مأخذ، صریحاً ۱۰۰ ه‍.ق ذکر شده است.

 

ولی در یک روایت گفته شده که ابومسلم به‌هنگام ورود به‌خدمت محمد بن علی و سپس آمدنش با ابوموسی به کوفه، ۲۰ ساله بوده است با توجه به تاریخ درگذشت محمد بن علی می‌توان زاد روز ابومسلم را بین سال‌های ۱۰۰ تا ۱۰۵ ه‍.ق تعیین کرد.

بر طبق برخی روایات، خاندان او از موالیان مردی خزاعی بوده‌اند که بسیار سختگیری در خراج می‌کرد و آن‌ها را مورد ستم بسیار قرار می‌داد.

بنابراین، خاندان ابومسلم از نزد او گریخته و به ادریس ابن معقل عجلی پناه بردند که از زمین‌داران منطقه بود.

در این روایت همچنین سخن از نیای مادری ابومسلم می‌رود که سرپرستی او را برعهده داشته است. پس پدر ابومسلم، احتمالاً پیش یا اندکی پس از تولد او درگذشته بود.

به‏هر حال، نخستین کس از طرفداران عباسی که ابومسلم با او آشنا شد، ابوموسی سرّاج است.

 او شغل سراجی و لگام‏سازی داشته و برای فروش مصنوعات خود به نواحی جبل و خاصّه اصفهان سفر می‌کرده و اهل کوفه بوده و از بزرگان امر دعوت به‏شمار می‏رفت.

ابوموسی، که به سبب شغلش کمتر سوءظن برمی‌انگیخت، نامه‌های هواداران کوفی را نزد محمد بن علی می‌برد.

به‌روایتی پدر ابومسلم نیز با ابوموسی آشنا بود و همو ابومسلم را به ابوموسی سپرد و او در هفت سالگی با ابوموسی به کوفه آمد.

بر همین اساس ریشه روایاتی که او را کنیززاده خاندان آل معقل دانسته‌اند آشکار می‌شود.

ابومسلم به‌اتفاق سلیمان بن کثیر و سایر یاران، جامۀ سیاه بر تن کرد، به علامت اعلام عزا برای کشتگان خاندان پیامبر ص و یا  به‌عنوان رایت سیاه پیامبر، که جهاد علیه اُمویان بود.

زمينه قيام:

سيطره  دولت اموی درخراسان زمين، که بر پايه تعصب و تبعيض، تحکم و اجبار، تحميل ماليات‌های  گونه‌گون و سنگين، با اغتنام مال و برده در جنگ قرار داشت، انگيزه بزرگی بود برای  قيام مردم در مقابل استبداد و ستم دستگاه و اداره اموی. ولی موازنه قوای طرفين قابل  مقايسه نبود. آن يکی مقتدرترين امپراتوری بود در روی زمين، و اين ديگر(افغانستان  قرون اوليه اسلامی) کشوری بود فاقد مرکزيت با مؤسسات فيودالی پراکنده و لهذا  فداکاری‌های پراکنده و قوت‌های متشتت محلی هر باری در برابر قدرت دولت اموی عقيم  ميماند. معهذا مبارزه عمومی با اشکال مختلف دوام داشت. مردم در يکجا مبلغين خاندان  عباسی را بر ضد دولت اموی حمايت ميکردند، و در ديگرجای، فرقه خوارج را که بر ضد  بنی‌اميه و بنی‌هاشم بودند، پشتيبانی مينمودند.( ۱)

در جائی  هم چون «خداش» خراسانی مؤسس طريقه «خرميّه» سر ميزد که از مخالفين خطرناک دستگاه  اموی بود. خداش که تقسيم زمين و اموال را بمردم وعده ميداد، پيروان زياد از  روستائيان پيدا کرد، سرانجام او را دستگير کردند و بسختی کشتند. ابتدا زبان او را  بريدند، بعد دستهايش را وسپس چشمانش را ميل کشيدند.( ۲)

همچنان  دشمنی و مخالفت و رقابت قبايل عرب درخراسان ميان قبيله بنو مضر (طرفدار و وفادار به  بنی‌اميه) و قبيله يمانی (مخالف سرسخت بنی‌اميه) اداره عربی خراسان را ضعيف  ميساخت.( ۳)

مردم  ورجال نظامی هم بمجرد يافتن فرصت دست به شمشير می‌بردند. روش دولت و عمال اموی با  مردم و ملل، نيز در توليد تنفر و انزجار اکثر ممالک اسلامی می‌افزود. زيرا دولت  اموی در جمع نمودن مال و تبذير و اسراف شوق عظيم داشت، تا جائی که حــکام آن دولــت  مثل «اشرس» در سال ۱۱۰ هـ (=۷۲۷ م) در ماوراءالنهر از مردم مسلمان شده نواحی سمرقند  جزيه‌ء ايام کفر را گرفتند، و آنها نيز از دين تمرد کردند و با عرب جنگيدند.( ۴)

جرجی  زيدان مينويسد که «بنی‌اميه برای ازدياد درآمدبر مالياتها افزودند... معاويه عمال  خود را جرأت داد تا برای تحصيل پول بيشتر ازهمه وسايل ممکن استفاده کنند و به هراسم  و هر عنوانی که خواستند از مردم پول بگيرند... کار مصادره اموال مردم چنان بالا  گرفت که بسياری دست از ملک و زراعت خود کشيدند و به شهرها هجوم آوردند.» (۵)

سالم بن  زراعه که مردی زورگو و ستمگر بود از جانب معاويه والی خراسان مقرر گرديد واو بر  مردم ايراد گرفت که چرا قورباغه‌های ولايت‌تان اين همه سر و صدا ميکنند بايد  صدای‌شان را قطع کنيد، و چون چنين کاری شدنی نبود، به عنوان جريمه صدهزار درهم بر  مالياتها افزود. (۶) بگفته ابن اخوه، اهل ذمه (زرتشتيها ، مسيحيها ، يهوديها)متعهد  شدند که در شهرهای خودکليسا و دير نسازند وکليساهای ويران را مرمت و آبادکنند.  آنهاهم چنين مؤظف شدند تا اسپ سوارنشوند و شمشير حمل نکنند و سلاح برنگيرند.»( ۷)

بقول  طبری اگر عرب مسلمانی پياده و غير مسلمانی سواره بود، آن نامسلمان مجبوربودعرب  پياده را براسپ خود سوار بکند و به مقصد برساند و اگرغيرمسلمانی (عجمی) مسلمانی را  دشنام ميداد، شکنجه ميشد و چنانچه او را زده می بود، به قتل ميرسيد(۸) بگفته ابن  اخوه، که خود از کار گزاران حکومت اسلامی ومحتسب و مسئول خراج بوده، در مورد چگونگی  وصول جزيه از اهل ذمه ميگويد: چون محتسب (يعنی مامور اخذ ماليات) برای اخذ جزيه نزد  ذمی می آيد، اورا پيش خود بايستاند و به او پس گردنی زند و گويد: جزيه را بپرداز ای  کافر!» (۹) و غالباً بعداز آنکه اين جزيه داده ميشد، مهری از سرب بدان ذمی  ميدادندکه آنرا بگردن می آويخت تا از مطالبه مجدد مصئون بماند.عامه مسلمانان دراين  مجلس فراخوانده ميشدندتا اين زبونی و حقارت ذمی راکه نشانه قدرت و پيروزی آئين  مسلمانان بود، تماشاکنند.( ۱۰) دکترشفا به تصريح ازعقدالفريد مينگارد که « رفتار  اعراب در حق ايرانيان که «موالی» به حساب می آمدندسراپا آميخته به تحقير بود. با  آنان در يک صف راه نميرفتندو برسريک سفره نمی نشستند. در جنگها نيز آنان رادر جزو  سواران راه نمی دادند، بلکه پياده به جنگ می بردندو غالباً از آنچه رزق و مقرری  جنگجويان بودبهره ای بدانان نميدادند. کار جنگ را تنها شايسته خودشان ميدانستندو  عقيده داشتندکه موالی برای کارهای پست آفريده شده اند، بايد راه سروران خود را  بروبندو موزه آنها را رفو کنند و جامه آنها را بدوزند.» (۱۲) « حکومت تازيان  آزادگان ايرانی را مانند بندگان زرخريد از تمام شئون مدنی و اجتماعی محروم ميداشت و  به آنها به عنوان «موالی» همه گونه تحقيرو جورو استبداد واردمی آورد. مولی  نميتوانست به هيچکاری آبرومند بپردازد، حق نداشت سلاح بسازد و بر اسپ بنشيند. مولای  ايرانی نژاد حق نداشت با دخترعرب ازدواج کند. حکومت و قضا همه جا مخصوص عرب بود.هيچ  مولای به اينگونه مناصب و مقامات نميرسيد.»( ۱۳)


 حجاج بن يوسف ثقفی(۷۵_۹۵ق) موالی را که براثر ظلم و اجحاف  مامورين خراج و جزيه از خانه های خود فرار کرده و به شهرها روی آورده بودند «مجهول  الهويه » و «طفاله اجتماع » می ناميد، و خطاب به آنها ميگفت : شما وحشی و اجنبی  هستيد، بهتر است پس برگرديد بر سرآبادی های خود تان.» و بدين ترتيب موالی را که از  چنگ ظلم ماموران ماليه اموی ، زمين و کشتزار های حود را ترک کرده بشهرها روی آورده  بودند، از شهرها بيرون ميکردند و بهرجايی که ميخواست ميفرستاد، و بردست يا گردن  هريکی مهری مهری سربی آویزه مکرد و دوباره جزيه برگردن آنها مقرر مينمود تا به همان  شکلی که پيش از پذيرش اسلام جزيه ميپرداختند، بازهم جزيه بپردازند.

کار  گزاران حکومت اسلامی به بهانه های گوناگون مردم تحت قلمرو خودرا مجبور ميکردند تا  به هنگام جشن مهرگان و عيد نوروز هدايايی به دربار خلافت گسيل دارند، بطوريکه در  عهد معاويه ميزان اين عيدی به ده مليون درهم ميرسيد.( ۱۴) با دخالت حکومت در امور  آبياری و کشاورزی، عمال عربی ثروت سرشاری نصيب ميشدند، چنانکه خالد بن عبدالله قسری  حاکم خراسان (۱۰۵هجری) ضمن وصول بيست ميليون درهم حقوق سالانه خود، مبلغ صد ميليون  درهم ديگر نيز از طريق غارت مردم بعنوان ماليات بدست آورد. درآمد فرزند او نيز به  ده ميليون دينارميرسيد.( ۱۵) بگفته گرديزی، اسد و اشرس بن عبدالله، برادران خالد  نيز سالها خراسان را غارت کردند بطوريکه: «تعصب هاکردندبامردمان، جماعتی را تازيانه  زدندو دستهای مردم نعل کردند وبررعاياازستم هاو بيدادگريهای فروان، هيچ فرو  نگذاشتند.»( ۱۶) درجاهايکه قدرت مرکزی کمتربود، سران محلی کراراً ازمردم ماليات  ميگرفتند وغالباًمردم مجبور ميشدند که دريکسال چندين بار به حکام خراج بپردازند.  اين امرمسلماً سبب ميشد تا به امور کشاورزی شديداً لطمه وارد آيدورعايازمين  وکشتمندی و خانه خود را ترک گويند و بافقر و فلاکت دچار شوند. ازقرن دوم هجری ببعد  در دوره عباسيان توسعه مالکيت مشروط (يعنی اقطاع)خراج از يک نظام بهره برداری  مالياتی(ديوانی)، بصورت بهره برداری «اشرافی» در آمد.

جراح  والی خراسان به قبول اسلام اهل ذمه راضی نبود، چونکه بنابر دستورخليفه عمر بن  عبدالعزيز عادل ترين خليه اموی، نمی توانست از ايشان اخاذی و اضافه ستانی کند، بعد  بهانه يی عنوان کرده به خليفه نوشت که: اسلام آوردن اهل ذمه برای رهايی از جزيه است  و اگر اين روش ادامه پيدا کند، بيت المال خالی ميماند. لذا اگر خليفه اجازه دهد او  کسانی را که اسلام می آورند با ختنه کردن امتحان ميکند. عمر بجواب جراح  نوشت:«خداوند محمد(ص) را برای هدايت خلق فرستاده نه برای ختنه کردن.»( ۱۷) عمر  ازجمله خلفای بنی اميه تنها کسی بود که ميخواست روش جد مادری خود يعنی حضرت عمر را  دوباره زنده کند و فقط عدل و انصاف اسلام راکه بعد از خلفای راشدين از ميان امويان  رخت بربسته بود، احياء کند ولی اين روش او با ضديت خويشاوندان و عاملان دولتی او  روبرو شد و سه سال بعد او را مسموم کردند. پس از مرگ عمر، جور وستم عمال و ماموران  بر رعايا و زمينداران اوج گرفت و گرفتن ماليه و جزيه طوری سخت شدکه بعضی از ملاکان  مجبور به «الجاء» شدند تا از شرو ظلم ماموران تحصيل ماليه در امان بمانند.

بعد  ازعمربن عبدالعزيز، خلفای اموی غالباً اشخاص ضعيف النفس و باده گسار و شهوت ران  بودندکه به وضع مردم و کشور توجه نداشتند و در انتخاب واليان ومامورين عالی رتبه  دولتی دقت نميکردند و چه بسا که بخواهش کنيزی خوب صورت يا در بدل دريافت پول،  بزرگترين ايالتی را به اشخاص نالايق و ستمکارمی سپردند. چنانکه هشام در بدل دو گردن  بندجواهرنشان که جنيد به همسرش هديه داده بود، سراسر خراسان را به وی واگذاشت  (۱۱۱هجری).عاملان که اين اوضاع و هرج و مرج را مشاهده ميکردند، تمام مساعی خود را  برای تحصيل مال و زيورات و غلام بچه و کنيزان  خوبصورت صرف مينمودند. همدرين ايام  خلفای اموی بود که بهای کنيزکی بنام « زُلفا» تا ده مليون درهم رسيد. (۱۸) ظلم  وفشار ماليه بگيران سخن را بدانجا کشانيد که در اواخر عهد بنی اميه و اوايل عباسيان  جنبش های ضد استبدادی خوارج و ساير طبقات پائين و رنجديده خراسان، سراسر بلاد  اسلامی را فرا گيرد و برضد اريستوکراسی اعراب اين «طفاله های اجتماع » برخيزند. در  اين نبرد ها و جنبش ها اغلب روستائيان وبرزگران تهی دست و زارعان مزدور که از ظلم  عمال عربی و يا هموطنان خود بجان رسيده بودند، شرکت داشتند،زيرا درين دوره هاست که  ديگر اکثر خصوصيا مساوات و برابری اسلام از ميان رفته است .اشراف عرب جانشين اشراف  خراسانی و ايرانی عهد ساسانی شده اند و در بعضی موارد پس از خلفای راشدين اشرافيت  اعراب با کمک اشراف زميندار نواحی شرقی خلافت دست در دست هم داده ، در مقابل زارعان  و اسلام قرار گرفته بودند. 


اين روش  فتوحات وحکومت کردن اموی در ممالک اسلامی با ديده انزجار و نفرت نگريسته ميشد، واين  ذهنيت عمومی، زمينه مساعد برای يک قيام عليه اموی بود. برعلاوه در داخل اموی‌ها،  اختلافات قبيلوی (مخصوصاً از قبايل يمنی و قيسی) آتش نفاق را مشتعل کرده ميرفت.  همچنين در درون خاندان شاهی در سر ولايت عهدی و جانشينی خلافت دشمنی‌ها پيدا شده  بود. موالی نيزکه از عرب پرستی اموی‌ها و تحقير ايشان بجان رسيده بودند، درحوادث ضد  اموی طرف مخالفين دولت را ميگرفتند.چنانکه مکرراًطرف مختاروعبدالرحمن بن اشعث  راگرفتند.

مردم  افغانستان آنروز دربستر اين شرايط ، برای حصول استقلال ملی خويش، منتظرحرکت وخیزش  ضدسلطه  اموی از سوی هرکسی ولوعربی باشد بودند، اینست که قبل از همه به دور مردی  فراز آمدند که گرچه عجمی نبود، ولی سالها در این مرزوبوم زندگی کرده ودرجامعه عجمی  ادغام شده بود.این شخص حارث نام داشت که مدتها در اندخوی میمنه زندگی کرده و رهبری  نیروهای نظامی را بعهده داشت وبدرستی تفاوت طبقاتی ونژادی را درمیان عرب وعجم و سپس  میان مسلمان وغیرمسمان درک میکرد. 

قيام  حارث در بلخ :

در اواخر  دوره اموی بعضی از جنگآوران عرب در خراسان بخاطر کسب قدرت وشهرت  به بهانهً ستم  طبقاتی ونژادی قيام کردند. بوسورث مدعی است که، حارث بن سریج تمیمیاستیفای حق شهروندیبرای موالی را درجامعه  اسلامی مطرح کرده بود. ( ۱۹)

 اين قيام در آغاز صرف جنبه محلی داشت و از شورش عده ای ناراضی  فراتر نمی رفت، اما درمراحل بعدی دامنه آن وسيعتر شد وبه صورت نهضتی درآمدکه پيروان  آن بر مبنای بعضی اصول دينی برای براندازی خلافت اموی می جنگيدند.

اين مبارزه که بعضی ازآن به عنوان قيام بزرگ مرجئه ياد کرده اند،  کمابيش حدودبيست سال و تاکمی قبل از قيام ابومسلم خراسانی ادامه داشت .در اين ايام  سيادت امويان نه فقط در ماوراء النهر و تخارستان، بلکه در خراسان نيز به خطرافتاد.  نهضت مذکور علاوه بر نومسلمانان و اهل ذمه از حمايت شاهزادگان محلی و قبايل ترغش  نيز برخوردار گرديد، و ازآنجا که دستگاه اموی آن را خطری جدی به شمار می آورد، برای  مقابله با آن درسال ۱۱۸ هجری ناچار مقر حکومت را در خراسان از مرو به بلخ منتقل  کرد.

رهبرقيام  يکی از تميميان بنام حارث بن سريج (ياعمير) بن يزيد معروف به ابن حاتم بود.حارث از  مهاجران عرب بود که از قديم به خراسان آمده و کمابيش جذب جامعه خراسانی شده  بود.طبری درگزارش جنگ بيکند درسال ۱۱۰هجری ازحارث ياد کرده است که همراه ثابت قطنه  شجاعت بسياراز خود نشان داده بود. در روزگار جنيدبن عبدالرحمن مری که بعد از اشرس  بن عبدالله قسری درسال ۱۱۱هجری ولايتدارخراسان شد، حارث در اندخوی، فرمانده سپاهی  مرکب از چهار هزار تن از جنگ آوران عرب ازقبايل ازد و تميم بود.( ۲۰)

بعدازمرگ جنيددرسال ۱۱۶هجری، زمانی که عاصم بن عبدالله بن  يزيدهلالی به ولايت خراسان منصوب شد، حارث همراه سپاهيانش شورش کرده بی درنگ عازم  بلخ شدند. در دوفرسخی شهر و درنزديکی پل عطا که نهر بلخ (ده آس) بود، با نصربن  سيار، عامل اموی و سپاهيانش مواجه گرديدند.گويا حارث مناسبات نزديکی بادهقانان اين  خطه داشت، زيرا درحمله به بلخ شاهزادگان واهالی گوزگانان،فارياب نيزاو را ياری  ميکردند.هدف اصلی حارث دستيابی به مقرحکومت اموی درمرو بودکه عده ای از مردم آن با  او بيعت کرده بودند. به هرتقديرحارث با سپاهی که گويند «شصت هزارکس بودسوی مروآمد،  يکه سواران ازد و تميم با وی بودند.. از دهقانان نيز گوزگانی بودو ترسل و دهقان  فارياب و شهرک شاه طالقان و قرياقس دهقان مرو و امثال آنها» (۲۱) در نبردی که بااسد  در گرفت حارثيان شکست خوردند و جز سه هزار تن همه از اطراف حارث پراکنده شدند.  هنگامی که اسد به بلخ آمد، اول به مقابله حارث شتافت. جنگ بين طرفين بيشتر درنزديکی  بلخ ودرحوالی ترمذ و ختل واقع شد. اسد به ياری يکی از سردارانش به نام جديع بن علی  کرمانی موفق شدحارث را به آنسوی جيحون براند. در سال ۱۱۹ هجری اسدبر ختلان حمله کرد  وآنرا فتح نمود. فتح ختلان بزرگترين موفقيت اسددر دوران حکومتش درخراسان بود  وازاينکه در اين نبرد برحارث نيز غلبه يافته بود از بسيار خوشحالی امر نمود تامردم  بلخ به شکرانه اين فتح روزه بگيرند.( ۲۲)

حارث تا زمان خلافت يزيدبن وليد درآنسوی آمودرياواحتمالاًدر  سمرقندباقيماند، نصربن سيار آخرين والی اموی درخراسان،فرستادگانی ازجمله مقتل بن  حيان راسوی حارث فرستادواو رادعوت به بازگشت بخراسان نمود.وی اميدوار بود دراختلاف  يمانيان ونزاريان درخراسان وبخصوص منازعه اش باجديع کرمانی از حمايت حارث  برخوردارشود. در عين حال خالد ين زياد از مردم ترمذ و خالد بن عمر وابستهً بنی عامر  رابه دمشق فرستاد تا از خليفه برای حارث امان بخواهند. خليفه به حارث و يارانش امان  داد.( ۲۳) حارث در ماه جمادی الاخر سال ۱۲۷ با بعضی از يارانش با کشتی از نهر گذشت  و به کشماهن وارد شد، يکی از ياران نصر که به پيشواز او آمده بودحمد خدای را بجای  آورد که بعد از دوازده سال بار ديگر به «سايه اسلام و جماعت» بازگشته است. اما حارث  نه در مقام رهبرناراضيان بلکه درموقف کسی که داعيه تاسيس نظامی جديد را در سر دارد  در پاسخ گفت :« پسرکم مگر ندانسته ای که گروه بسياراگر عصيانگرخدا باشند، اندک  باشند و گروه اندکی اگر فرمانبرخدا باشند بسيار باشند، از وقتی که رفته بودم تا  کنون دلم آرام نگرفته بود، آرامش من در اين است که خدا را اطاعت کنند.» (۲۴)

و چون به  مرو رسيد نصر بن سيار به ديدار او آمد و او را در قصری از آن شاه بخارا جای داد و  مقرری کافی برای او تعيين کرد. بستگان نصرپوشش سمور( به جای زره) به حارث دادند و  نصر وی را فرش واسپ بسيار فرستاد. اما حارث به يک نوع غذا بسنده ميکرد و هدايا را  می فروخت و به مساوات ميان ياران خود قسمت ميکرد. حارث در سال ۱۲۸ درحين جدال ميان  جديع کرمانی و نصر کشته شد. در اين ايام بلخ کانون آرای مرجئه در شرق بود.( ۲۵)

فرقه  مرجئه که پس از قتل علی و روی کارآمدن خلافت بنی اميه اعلام موجوديت کرداز نظر  ايديولوژيک در نقطه مقابل خوارج قرار داشت، يعنی معتقد بود که چون از عقيده باطنی  افراد نميتوان خبر داشت، می بايدهرکسی را که مدعی مسلمانی است، واقعاً مسلمان دانست  و داوری در باره او را به خداوند محول کرد. عقيده مرجئه درباره جانشين پيغمبراين  بود که هرکس که بدين مقام منصوب شده باشد، ولو از شرايط لازم برخوردارنباشد واجب  الاطاعه است، و عصمت شرط خلافت نيست. اين برداشت ها کاملاً به نفع معاويه و خلفای  اموی تمام ميشد وچنين معنی ميداد که خلافت آنها، خوب يا بد، امری است که بخواست  خداوندصورت گرفته است و می بايست بهرحال موردتائيدمسلمانان باشد.

 در سلسله مراتب خلافت، علی از نظر اينان چهارمين جانشين پيغمبر  بود، بدين جهت پيروان تشيیع با آنها شديداً مخالف بودند، و حتی روايت ميکردندکه  پيامبر اين فرقه را«يهود هذه الامه» (يهوديان امت اسلام) خوانده است.( ۲۶)

نشرافکارمرجئه در خطه بلخ با رواج مذهب ابوحنيفه در آن سامان توأم بود. بعدها بلخ  به عنوان «دارالفقاهه» با کوفه و بصره برابری ميکرد. به شرحی که درکتاب فضايل بلخ  آمده «بعضی از مشايخ و علمای کوفه، بلخ را مرجياباد ميگفتند، جمله به سبب آنکه  ابوحنيفه را رحمت الله مرجی ميگفتند، و اهالی جمله حنفی مذهب بودند.و اهل خراسان  چون به طلب علم به سوی عراق هجرت کردندی ، به خدمت بعضی علمای ديگر رفتندی، مگر اهل  بلخ، که هميشه ايشان به حضرت ابو حنيفه تحصيل کردند( و جز وی هيچکس را نشناختندی).»  (۲۷).

«پيشينيان عجم بلخ را از اماکن شريفه شمرده اند و درتکريم آن همان مبالغه را داشته  اندکه عرب و اهل اسلام درتکريم و تعظيم مکه دارند. درتاريخ بلخ مسطور است که وقتی  آبادی و معموری آن به درجه ای رسيده بود که درنفس وقراء دور شهرهزار ودويست جا نماز  جمعه می گزاردند و هزار ودويست حمام کدخدا پسند درآن موجود بوده است. ...يکی از  القاب شهر بلخ «قبه الاسلام» است و مجمع علمای دينی ومشايخ کبار وعرفای با علم و  تقوی وفضلای بزرگوار بوده و قبل از اسلام هم به واسطه آتشکده نوبهار بلخ را محترم  می شمردند.»( ۲۸)

بلخ در  قديم يکی از مهمترين شهرهای خراسان زمين بوده بنابر روايت حمدالله مستوفی، بلخ را  کيومرث بناکرده وتهمورث ديوبندبه اتمام رسانيده و لهراسپ پدر گشتاسپ تجديد عمارتش  کردوبرگرد آن حصارکشيد. بنابر روايت ديگری، منوچهر بن ايرج بن فريدون آنرا بناکرده  و آتشکده ای درآن بوده و نيز بتکده ای که برمک جد برامکه خادم آنجا بوده و وی  برجميع آن بلاد حکومت ميکرده است، تا آنکه در زمان خليفه سوم بلخ از سوی اعراب فتح  شدو برمک درجمله اسراء به نزد خليفه سوم برده شد و مسلمان گرديد ومامورجمع آوری  ماليات بلخ شدو دوباره به بلخ بازگشت. خاندان برامکه در عهد هارون الرشيد عباسی از  رجال نامدار وبا تدبير دروزارت و اموردیوانی بودند، مگر سرانجام براثرخود خواهی و  حق نشناسی خلفای عباسی و سعايت دشمنان مورد غضب هارون الرشيد قرار گرفت و تمام  خاندان برامکه قتل عام شدند. در ترجمه تاريخ طبری از بلعمی داستان حزن انگيز نابودی  اين خاندان با علم وفضل بلخی بطور مشروح آمده است.

يکی از  قلعه های معروف بلخ قلعه هندوان بلخ بوده که در تاريخ ها زياد از آن نام برده  ميشود. گويند اين قلعه را نصر بن سيار آخرين والی خراسان در دهه دوم قرن دوم هجری  ساخته است و لی سلطان محمدخوارزمشاه که به عزم سرنگونی دولت غوری از آمو گذشته بود  وميخواست به بلخ وارد شود، با مخالفت عمادالدين والی روبروشد، خوارزمشاه شهر را  درمحاصره کشيد و والی در قلعه هندوان بلخ که «حصنی حصين و مجمع ذخاير» بودمتحصن شد،  بنابرين آتش خشم خوارمشاه مشتعل گشت و امرکرد تا آن قلعه راخراب کنند.والی چون ديد  چاره ای جز تسليمی ندارد، از در عذر پيش آمد و مورد عفوقرار گرفت و بلخ در تصرف  خوارزمشاه درآمد. ( ۲۹)

قيام به آفريد:

به آفريد  از اهالی خراسان بودکه به نوشته ابوريحان بيرونی ، هفت سال در چين گذرانيده بود. وی  درسال ۱۲۹ هجری قيام کرد و آئين تازه ای آوردکه برگرفته از آئين زردشتی بود، ولی  هدف اصلی او مبارزه باتازيان بود. بسياری از مردم به آئين وی گرويدند، ولی نهضت  ابومسلم که دراين هنگام آغازشده بودتاحد زيادی آنرا تحت الشاع خود قرار داد. مشکل  «به آفريد» دراين بود که خودزرتشتيان نيز اصلاحاتی راکه او دردين بهی(زرتشتی) آورده  بود، نميپذيرفتندو آنرا بدعتی دردين می دانستند و از اين بابت نزد ابو مسلم شکايت  بردند و بدست ابو مسلم از ميان برداشته شد.( ۳۰)

 ابن نديم درالفهرست خوددر قرن چهارم تصريح ميکند که تا آن زمان  همچنان بسياری از کسان در خراسان هواخواه او بوده اند.( ۳۱) شهرستانی در ملل و نحل  مينويسد که نام ديگر اين فرقه سيسانيه است ، و توضيح ميدهد که اينان زرتشت را گرامی  ميداشته اند و به او احترام فراوان قايل بودند.( ۳۲) ادوارد براون درتاريخ ادبيات  ايران احتمال ميدهد که فرقه هايی از غلات شيعه که برای اعداد ۷ و ۱۹ اهميت خاص قايل  بوده اند از به آفريد الهام گرفته باشند. (۳۳)  

قیام ابومسلم خراسانی:

قيام  ابومسلم، آغاز واقعی سلسله قيامهایی بود که همزمان با نبردهای استقلال طلبانه  مشابهی در دورترين بخش امپراتوری عرب يعنی در خراسان آغاز شد. پرچمی که بدست  ابومسلم برافراشته شد، تا هنگام بازيابی استقلال ايران زمين از زير يوغ تازيان توسط  يعقوب ليث همچنان برافراشته ماند و تنها پرجمداران عوض شدند.

ابومسلم  که ازعمق اجتماع برخاسته بودوخواسته‌های جامعه را باموقعيت ممالک همجوار و اوضاع  امپراتوری اموی بخوبی درک ميکرد،ازچهره‌های تابناک و درخشان تاريخ جنبش‌های ملی و  ضد استبدادی کشورماو يکی ازشخصيت های  برازنده ومهم در تاريخ اسلام و خلافت عباسی  است. *

در سال  ۱۲۸=۷۴۵م، ابومسلم درحاليکه ۱۹ سال داشت بدستور امام ابراهيم با هفتاد نفر از  نقيبان روانه خراسان شد تا مقدمات قيام را زير علم سياه خاندان عباسی، فراهم آورد و  آنرا رهبری کند. در۱۲۹ هـ (= ۷۴۶م) ابومسلم به دندانقان خراسان رسيد (که دهکده‌ئی  بود بين مرو و سرخس و در ده فرسخی مرو شاهجان)( ۳۴) و از آنجا به قريه مستحکم  سفيدنج (سپيدنگ= سپيددژ) رفت وآنرا مرکز عمليات ضداموی قرارداد. (۳۵)

بگفته  طبری در شب ۲۵ رمضان سال ۱۲۹ هـ (= ۹ جون ۷۴۶ م) که برای خروج معين شده بود،  ابومسلم لباس سياه (که شعار اين دعوت بود) پوشيد و به ياران خود گفت: «چون شما  مظلوميد ودر راه دفع ظلم می‌جنگيد، پس خدای پيروزی خواهد داد.»( ۳۶) و سپس با  برافراشتن بيرق «ظل» ورايت «سحاب» که هرکدام بر نيزه ۱۳-۱۴ زرعی نصب بود، امر کرد،  دراطراف دهکده سپيدنگ آتش برافروزند. و اين آتش‌ها، نشانه آغاز خروج بود. (۳۷)

چون  مقدمات قيام توسط نمايندگان ابومسلم قبلاً در خراسان تدارک ديده شده بود، اول  روستائيان دهکده‌های مجاور هر يک چيزی به عنوان سلاح برداشته به نزد ابومسلم آمدند.  مالکين کوچک و متوسط و پيشه‌وران شهرها نيز به سوی او شتافتند. شورشيان دستجات کوچک  و بزرگ تشکيل داده بوی ملحق ميشدند.( ۳۸) ترکيب اجتماعی قيام کنندگان جالب بود، به  گفته طبری، دريک روز از شصت دهکده مردم به او روی آوردند. مثلا ساکنان يک دهکده  دسته‌ای تشکيل دادند مرکب از ۹۰۰ پياده و چهار سوار، مردم دهکده ديگر گروهی مرکب از  ۱۳۰۰ پياده و ۶ سوار فرستادند. (۳۹)

اين ارقام  برای فهم ترکيب طبقاتی شرکت کنندگان نمودار خوبی است. زيرا سواران فقط ممکن بود  مالکين کوچک و بزرگ يعنی دهقانان (به مفهوم اوايل عهد اسلامی) باشند و پيادگان  روستائيان زراعت پيشه. در ميان کسانی که عليه خاندان اموی عصيان کرده بودند، اکثريت  قاطع با روستائيان بود و اينان نه تنها مسلمان، بلکه از پيروان ديگر اديان (مخصوصاً  زرتشتيان) هم بودند، اما در رأس نهضت و پيشاپيش قيام دهقانان قرارداشتند.

با آنکه  سپيدنگ (سفيدنج) ديوارهای بلند و برج و باروی مستحکم داشت ولی نميتوانست نيروی  روزافزون ابومسلم را در خود جای دهد. زيرا نمايندگان غلامان نيز به آنجا نزد  ابومسلم آمده خواهان شرکت درجنگ عليه استبداد امويان شدند. ابومسلم نخست آنان را  پذيرفت و خواست از نيروی ايشان استفاده کند، ولی همينکه بردگان گروه گروه شروع به  آمدن و پيوستن به سپاه ابومسلم کردند، دهقانان و اشراف محل به ابومسلم شکايت کردند  که ما از بردگان خويش محروم می‌شويم. ابومسلم به بردگان هدايت داد نزد اربابان خود  برگردند ولی وقتی آنان از برگشتن سرباز زدند، ايشان را در اردوگاه جداگانه‌ای  متمرکز ساخت و رئيسی بر آنان گماشت ولی از نيروی ايشان استفاده نکرد. (۴۰) ابومسلم  پس از ۴۲ روز اقامت در سپيدنگ، مرکز قوای خود را به قريه مستحکم «ماخوان» منتقل  کرد.( ۴۱) ودرآنجا به تاسيس سازمان حکومتی از قبيل، ديوان عرض، ديوان قضاء، ديوان  حرس و شرطه، ديوان ماليات، دست زد و نام تمام کسانيکه که درين قيام شرکت جسته بودند  درديوان عرض ثبت ميشد. وحتی به قيام کنندگان معاش و مواجبی پرداخته ميشد که درآغاز  امر۳ درهم وسپس۴ درهم بود.( ۴۲)

درين  هنگام نصربن سيار حکمران اموی خراسان بود که از (۱۲۰-۱۳۱ هـ = ۷۳۸-۷۴۸) در آنجا  حکومت کرد. وی که از قبيله کنانه و به گروه قبايل بنو مضر شمال عربستان بستگی داشت،  بايمنی‌های مهاجردرخراسان که برضد بنی‌اميه درخراسان قيام کرده بودند، دشمنی  ميورزيد واين موضوع يعنی سرکوبی قبايل عرب يمنی در خراسان، مانع آن ميشد که نصر بن  سيار با نهضت ابومسلم بتواند مبارزه کند. البته نصر و قبيله بنو مضر در دو جبهه  می‌بايست بجنگد، يک طرف با يمانيان و پيشوای ايشان جديع الکرمانی و از طرف ديگر  عليه پيروان ابومسلم که علم عصيان و شورش برافراشته بودند. سرانجام نصربن سيار مؤفق  شد تا جديع الکرمانی را زخمی و دستگير و اعدام کند. (۴۳)

اين اقدام  نصر کاملا به نفع ابومسلم تمام شد زيرا يمانيان (يمنی‌ها) تشنه انتقام بودند،  ابومسلم از فرصت استفاده کرد و با يمنی‌های خراسان (علی‌بن‌جديع) پيمان اتحادی عليه  نصر بن سيار بست. در آغاز سال ۷۴۸م (=۲۱ جمادی الاخر۱۳۰هـ) ابومسلم مرو رامسخرکرد.(  ۴۴) و نصربن سيار بعد از مقاومت مختصرفرار نمودو در سال ۱۳۱هـ در نزديکی همدان  درگذشت. (۴۵) پس از تصرف شهرمرو پيروزی‌های متواتر نصيب ابومسلم گشت و ايمان عامه  مردم به پيروزی کامل استوارتر شد وتعداد هواخواهان وی که حاضر بودندبه مرکزخاندان  اموی حمله کنند، بسرعت عجيبی افزايش يافت. مؤرخين مينگارند: «از هر سوگروه گروه به  ابومسلم می‌پيوستند، از هرات، از پوشنگ، از مرورود (مرغاب)، طالقان، مرو، نيشابور،  سرخس، بلخ، چغانيان، تخارستان، ختل، کش، نخشب، از هر سو بياری او می‌آمدند، همه  سياه‌پوش بودند و چماقی (سپری) نيمه‌‌سياه بدست داشتند که ميگفتند کافر کوب (کافر  کش) است پياده و سوار، بعضی اسب سوار و ديگر ی خر‌سوار وارد ميشدند. به خران بانگ  ميزدند ومروان خطاب ميکردند، زيرامروان ثانی «الحمار» لقب داشت و عده آنها بيک  صدهزارتن ميرسيد.»( ۴۶)

پس از  تسخير شهر مرو( دار الاماره خراسان) در همان سال (۱۳۰ هـ) قوای ابومسلم شهرهای بلخ،  تخارستان، گوز گانان، ابيورد، سمرقند، طبسين و پارس و طوس ونيشابور و هرات و غور و  سيستان را يکی بعد ديگری از وجود عمال اموی پاک کرد.( ۴۷) و لشکری به قيادت قحطبه و  خالد بن برمک بلخی داخل ايران شده و در طی جنگ‌های: گرگان، اصفهان، جلولا و عراق را  مسخر نمودند و تمام مدافعين دولت اموی را از بين بردند. (۴۸) امير لشکريان خراسان  (قحطبه) در سواحل دجله و فرات کشته شد و خراسانيان پسر او حسن را امير لشکر شناختند  و او در سال ۱۳۲ هجری کوفه را به کمک محمد بن خالد بگرفت. پسر ديگر قحطبه که حميد  نام داشت. مداين و اطراف آنرا بدست آورد و ابو سلمه حفص بن سليمان خلال(مشهور به  وزير آل محمد) نيز با خراسانيان پيوست.( ۴۹)

پس از  تسخير شهر کوفه توسط خراسانيان در سال ۱۳۲ هـ (=۷۵۰ م) بر طبق هدايت ابومسلم،  عبدالله سفاح و منصور دوانيقی برادران امام ابراهيم را از پناهگاه مخفی‌شان (که  همان منزل ابوسلمه خلال باشد) بيرون کشيدند. اولی را به خلافت اسلامی برداشتند.  (دولت اموی قبلا امام ابراهيم را بواسطه فرو‌بردن سر او بدرون توبره پر از چونه،  کشته بودند) وزارت سفاح عباسی را به ابوسلمه همدانی دادند. سپاه اعزامی ابومسلم به  نفع خليفه جديد در نزديکی موصل، قوای خليفه اموی(مروان) را شکست دادند.( ۵۰) و  بالاخره او را درحالت فرار بجانب مصر، درمنزل ذات السلاسل درطی شب خونی بکشتند (ذی  الحجه ۱۳۲ هـ) و سرش را از کوفه بخراسان نزد ابومسلم فرستادند.( ۵۱)

خاندان  خلفای اموی با وحشت از دم تيغ ابوالعباس سفاح(خونريز) گذشت، بدين شرح که اوپس از  تکيه برمسندقدرت( يازدهم ربيع الثانی ۱۳۲هجری) همه رجال بنی اميه را که در عراق  بودند، به ضيافت درکوفه دعوت کرد،و آنان نيز بگمان اينکه از ايشان استمالت خواهد  کرد، با اشتياق به نزد وی آمدند، ولی بعد از آنکه برجاهای خويش نشستندو نوبت به  تقسيم عطايا خليفه رسيد، غلامان مسلح به تالار ريختند وهمه آنهارا که تعداد شان به  ۷۵ نفر ميرسيد، گردن زدند و سپس به فرمان خليفه برروی اجسادکشتگان که بعضی هنوز نيم  زنده بودند وناله ميکردند، سفره غذا گستردند و خليفه و همراهانش به صرف غذا  پرداختند و بعداجساد را درجاده ها ريختند تا سگها آنها را بخوردنديا پايمال مردم  شوند.( ۵۲)  به اين صورت تاريخ خلافت عباسی آغاز شد.

قتل  ابومسلم بدست خليفه منصور:

عباسيان  از همان آغاز خلافت خود، دست در خون افراد بيگناه، اطفال و زنان وابسته بخاندان  اموی فرو بردند و خونخواری و بيرحمی و ترور غيرانسانی خود را درمورد محو و کشتار  جملگی خانواده اموی بمردم نشان دادند. همچنان، اين دودمان که بوسلمه خلال ولی نعمت  و مربی خود را با وضع شگفت‌انگيزی کشته بودند، در صدد برآمدند تا کسی را که تخت  امپراتوری اموی را بآنها بخشيده بود، نيز نابودکنند. هر دو خليفه عباسی (سفاح و  منصور، خلفای نخستين عباسی) با ابومسلم پيشوای نهضت خلق‌های ستم ديده خراسان، نهضتی  که با موفقيت تمام امويان را قلع و قمع کرد و تاج و تخت خلافت اسلامی را بدست آل  عباس سپرد، با حق ناشناسی رفتار کردند. خليفه سفاح ابومسلم را دوست نمی‌داشت، زيرا  ابومسلم را رقيب آينده خويش می پنداشت و از او بيمناک بود.

منصور  دوانيقی جانشين سفاح نيز نسبت به ابومسلم دارای يک چنين احساسی بود. در عين حال  مقبوليت ابومسلم درميان عامه مردم چنان عظيم بود که نميشد او را از مقامی که کسب  کرده، خلع کند، ابومسلم نيز بدگمانی دو خليفه عباسی را نسبت بخود حس می‌کرد، بهرحال  ابومسلم درسال ۱۳۶ هـ بزيارت کعبه وادای حج رفت. کوفه برسرراه اوبود واوکه  فرمانروای خراسان بود، نمی شدبدون ديدارخليفه درکوفه باز گردد. وقايع طوری اتفاق  افتاد که سفاح بمرد و ابومسلم در بازگشت از حج به نفع ابوجعفر منصور مدتی شمشير زد  تا او را بر کرسی خلافت متمکن ساخت. ابومسلم از بخل وامساک و بهانه‌گيری خليفه  منصور ناراضی بسوی خراسان حرکت کرد، ولی منصور به حيله متوسل شد و توسط نامه پر مکر  و خدعه او را به بازگشت به دربار خلافت دعوت کرد.

فرستاده  خليفه يقطين در ايجاد بغض و کينه خليفه منصور نسبت به ابومسلم نقش داشت و بعد  فرستاده ديگر خليفه منصور، ابوحميد مرغابی توانست درحلوان ابومسلم را دريابد و  بمراجعه وادارد. منصور در نامه نوشته بودکه « درباره اموری ميخواهم با توصحبت کنم  که نوشتنی نيستند، بيا و بدان که چندان ترا در عراق نگاه نمی دارم وبزودی به خراسان  باز خواهی شد.» مالک بن هيثم به ابو مسلم نصيحت کردکــه «از ديداراين مرد بپرهيز،  وگرنه پشيمان خواهی شد.» با اين وصف وی پند او را نشنيد و برگشت.( ۵۳) ابومسلم روز  ۲۵ شعبان ۱۳۷هـ (۷۵۵ م) در روميه به لشکرگاه منصور رسيد. منصور با توجه و احترام  خاص در روز اول از ابومسلم پذيرائی نمود. اين پذيرائی تأثير عميقی در ابومسلم کرد،  و وقتی روز بعد خليفه ، ابومسلم را مجدداً دعوت کرد، ابومسلم يکه و تنها بدون محافظ  و همراه، روانه دربار خليفه شد. خليفه مُحيل و خدعه‌کار به خدمتگزاران خويش که  درکمين داشت فرمان داد تا مردی را که سلاله عباسی را بتخت خلافت نشانده بود، بکشند  و جلادان هم باشمشير از عقب بر ابـــومــسلم حمله کردند و او را از پای درآوردند  (چهارشنبه ۲۶ شعبان ۱۳۷ هـ = ۷۵۵م).( ۵۴)

بنابر  روايتی، امير شرط عثمان بن عليک و شبيب بن رواح مروزی و ابوحنيفه حرب بن قيس و جمعی  از غلامان مسلح در پشت پرده گوش به فرمان پنهان شده بودند. ابومسلم بر ابو جعفر  منصور سلام داد.

منصور با  ملايمت آغازسخن کرد ولی کار را به تندخويی کشانيد و سرانجام بانگ برداشت که : اين  تونبودی که با من گردن کشی هاکردی؟ تو نبودی که نام خود را در نام ها برنام من مقدم  ميداشتی؟ تونبودی که از آسيه دختر علی بن عبدالله خواستگاری کردی ؟ ای پسر زن خبيث  ، ميگوئی که فرزند سليطه بن عبدالله عباس هستی تا خود رادرخانواده بنی عباس جابزنی.  و سرانجام با عصا بر سرو کله ابو مسلم کوفت و گفت : خدا مرا بکشد اگر ترا نکشم. و  بالاخره منصور دستها را چندبار بهم زد و جلادان از پشت پرده فروريختند. شبيب بن  رواح با ضربت ساطور پای ابومسلم را از کشاله جدا ساخت و ابومسلم به کف اتاق غلطيد و  آن وقت با ضربات کاردو شمشير و دشنه و ساطور قطعه قطعه شد. بدستور منصور نعش پاره  پاره ابومسلم را درگليمی پيچيدند و درگوشه تالار گذاشتند. منصور پس از قتل ابومسلم  طی خطابه يی گفت : آنانکه بخواهند جامه خلافت را از تن ما درآورند، همچون ابومجرم(  ابومسلم) سزای خود خواهند ديد. روزگاری بودکه اين مرد بيعت شکنانرا درهم ميشکست، و  اکنون که خودبيعت شکست،مانيزاو را شکستيم.»( ۵۵)

خبر قتل  ابومسلم بلافاصله به خراسان رسيد و اثر عميقی در ميان مردم افغانستان، ماوراء النهر  و سيستان بجا گذاشت. مردم ميگفتند که خليفه بدان سبب ابومسلم را به قتل رسانده که  او بهبود وضع مردم و پيش از همه تقليل ميزان خراج و بيگار را طلب ميکرد. بزودی در  افواه خلق افسانه‌ها وداستانهای درباره ابومسلم پديد آمد. هيچيک از رجال سياسی  دوران نخستين قرون وسطی در ادبيات عامه و فولکور اثری چون ابومسلم نگذاشته است.  داستان‌های عاميانه‌ايکه درباره ابومسلم گفته شده بود بعدها مبنای رمان تاريخی  «الطر طوسی» که بفارسی نوشته شده و در آسيای ميانه و ايران بسيار رواج داشت،  قرارگرفت. (۵۶)

قتل  ابومسلم نه تنها در خراسان مايه جنبش ضدعباسی بسيار گرديد، بلکه خيزش سنباد گبرو  قيام های استادسيس بادغيسی و حريش سيستانی و محمد ابن شداد و آذرويه مجوسی و يوسف  البرم پوشنگی و جنبش سپيدجامگان خراسان برهبری حکيم هاشم بلخی وخروج حمزه سيستانی  در ۱۸۱ هجری و حمله يعقوب ليث بر بغداد (۲۶۵ هـ) همه به انتقام خون ابومسلم صورت  گرفت .

شخصیت ابومسلم:

او ابرمرد  سترگی است که با نبوغ و نيروی خارق‌العاده انسانی‌اش در حقيقت مسيرتاريخ اسلام را  به نفع توده‌های مليونی غيرعرب و دور از خلافت تغيير داد.

ابومسلم  مردی فداکار و شجاعی بود که قبل از آنکه بسن بيست سالگی پای گذارد قدم به دنيای  سياست گذاشت و با مبارزات خستگی ناپذيرش در راس لشکر‌های دهقانی خراسان زمين، در  سی‌سالگی، نه تنها طومار سلطه استبدادی خاندان اموی را از سراسر عالم اسلام در  پيچيد و بگورستان تاريخ سپرد، بلکه بر طبق وعده‌ايکه به امام ابراهيم بن محمد هاشمی  داده بود، کرسی خلافت را به خانواده عباسی بخشيد، بنام خود (ابومسلم عبدالرحمن بن  مسلم) در خراسان سکه ضرب کرد، مردم او را«شاهنشاه» ناميدند و اومرو را پايتخت خود  قرار داد.( ۵۷) و تصميم گرفت با ايجاد يک حکومت ملی در خراسان، به سلطه عربی  درسرزمين ‌های اسلامی شرق خلافت پايان دهد. ولی متاسفانه که خلفای خود خواه و حق  نشناس عباسی (سفاح و منصور) نگذاشتند آرزوهای عالی ابومسلم بخاطر نجات قطعی مردم  رنج کشيده سرزمينش برآورده شودو او را که از تخارستان و سمرقند تا دروازه های کوفهو  در رأس لشکرهای خراسانی برضد سلطه اموی و به نفع خاندان عباسی جنگيده بود و تمام  مخالفان عباسی را نابود کرده بود.( ۵۸) ناجوانمردانه و ببهانه ملاقات با خليفه  منصور عباسی از پشت سر بقتل رساندند(۲۱شعبان ۱۳۷هـ = ۷۵۵م). (۵۹) در اين هنگام  ابومسلم ۳۵ سال عمر داشت. (۶۰)

درباره  سيرت و صورت ابومسلم گفته‌اند که وی مردی کوتاه قد و نيکو محاسن با موهای بلند بود.  دارای وضاحت زبانی و بلاغت در شعر و ادب پارسی و عربی بود. هرگز مزاح نميکرد و فقط  سالی يکبار با زنش نزديک ميشد. (۶۱)

منهاج  سراج جوزجانی گويد: ابومسلم عظيم جوانمرد بود و بی‌طمع، هرگز از هيچکس طمع نکرد و  نخواست و نستد. او را يکهزار طباخ بود، هر روز سه‌ هزار من نان در مطبخ او بپختندی  و صد و سی گوسپند بيرون گاوان و مرغان خرج شدی، يک هزار و دويست سربارکش بود آلات  مطبخ او را، ساليکه به حج رفت در قافله ندا فرمود، هر که در قافله بجهت طعام آتش  کند، من از خون او بيزارم، بايد که آنچه مايحتاج طعام و شراب جمله اهل قافله است از  من باشد... و لقب او شاهنشاه شد و نوبت او بر چهار سوی مرو شاه جان خراسان ميزدند  تا سال سنه سبع و عشره و ستمائه (۶۱۷ هـ).( ۶۲) بدينگونه بزرگ مردی چون ابومسلم راه  مبارزه و انقلاب ملی را به مردم خراسان و ايران و ماوراءالنهر باز نمود و نشان داد  که توده‌ها چگونه تاريخ ميسازند.

زير  نويسها ورویکردها:

* دکتر  شفا مدعی است که درباره اصل و نسب ابومسلم اطلاع دقيقی دردست نيست، نامش را  «بهزادان» و نام پدرش را «ونديدادهرمز» نوشته و او را از تبارگودرزپهلوان شاهنامه و  برخی نيز از فرزندان بزرگمهر دانسته اند. بسياری کارهای او نشان از روش ازتمايلات  زرتشتی وی دارد، هرچندکه او برای پيشبردقيام خود مناسب ترديده بودکه ادعای مسلمانی  کند تا بتواند برای درهم شکستن خلافت بنی اميه مشروعيت بنی عباس را که با ايرانيان  بسيار نزديکتراز امويان بودند به ميدان آورد. (پس از ۱۴۰۰ سال، ص ۴۶۵) غبار  درمسيرتاريخ خود، ابومسلم را از شهرانبار(سرپل کنونی) درشمال افغانستان ميداند.( ۶۳  )

۱-  تاريخ سيستان، ص ۱۱۰-۱۶۰

۲- تاريخ  ايران، ترجمه کريم کشاورز، ص ۱۷۰، طبری ج نهم، ذيل وقايع سال ۱۱۹ هـ ص ۱۴۵۰

۳- تاريخ  ايران، ص ۱۲۷ و افغانستان بعد از اسلام ج ۱ ص ۲۳۶ ببعد.

۴- طبری ج  نهم، ص ۴۰۹۲ ببعد، تاريخ تمدن اسلام، ج ۲ ص ۲۳۰

۵_ تاريخ  تمدن اسلام ، ج ۲، ص ۲۲۹_۲۳۱

۶_ سعيدی  سيرجانی، ای کوته آستينان، چاپ ۱۹۹۳،سوئد، ص ۲۰۶

۷ _ ابن  اخوه ، معالم القربه فی احکام الحسبه ، صص ۳۷، ۳۸، ۳۹

۸ _تاريخ  طبری ، ج ۵، صص ۱۹۵۶، ۱۹۵۷،۱۹۷۷، ۱۹۷۸ ، ۱۹۸۱، ۱۹۸۳،

۹ _ابن  اخوه ،معالم القربه ، ص ۴۱

۱۰_ دوقرن  سکوت در ايران، ص۳۴۵

۱۱_دکتر  شفا،پس از هزاروچهارصدسال، ص ۴۱۷

۱۲_ دوقرن  سکوت، ص ۳۴۳، شفا، ص ۴۱۷

۱۳ _تاريخ  يعقوبی ، ج ۲، صص ۱۴۵، ۱۸۰

۱۴ _ البدايه والنهايه ، از ابن کثير شامی ، ج ۹، ص۳۲۵

۱۵_ زين  الاخبارگرديزی، ص ۱۱۲_ ۱۱۵، تاريخ طبری ، ج ۹، ص ۴۱۶۶

۱۶ _  اعظم سيستانی ،مالکيت ارضی و شيوه های بهره برداری از آن در خراسان قرون وسطی، چاپ،  ۲۰۰۲ سوئد، ص ۲۸۵

۱۷_ تاريخ  تمدن اسلامی،ج ۲، ص ۲۳۶،

۱۸ _ افغانستان بعداز اسلام، ج ۱ ص ۲۳۹

۱۹_ بوسورت، سیستان، ص۱۵۲

۲۰ _طبری  ، ج ۹، ص ۳۱۴۲   

۲۱ _ طبری  ، ج ۹، ص ۳۱۴۱

۲۲ _ طبری  ، ص ج۹ ، ص ۴۱۹۸

۲۳ _ طبری  ، همان، ص ۴۴۳۱

۲۴ _ طبری  ، همان ، ص ۴۴۳۱

۲۵ _ طبری  ، همان ص ۴۴۹۴

۲۶_ دکتر  شفا ، پس از هزارو چهارصدسال، ج ۲، ص۸۷۳

۲۷ _ فضايل بلخ ، ص ۲۹ (به حواله بلخ ، ص ۹۶)

۲۸ _  محمدتقی حکيم ،گنج دانش (جغرافيای تاريخی شهرهای ايران ) چاپ ۱۳۶۶ تهران ، ص۲۴۵

۲۹ _ همان  ، ص ،۲۴۴، ۲۵۰

۳۰ _  همانجا

۳۰ _  آثارالباقيه ، ترجمه دانا سرشت، ص۳۳

۳۱ _  فهرست ابن نديم ، ترجمه فارسی ، ص ۶۱۵

۳۲ _  شهرستانی ، ملل و النحل، ص ۱۸۷

۳۳ _  تاريخ ادبيات ايران ، ج ۱، ص ۴۵۶،دکترشفا، ص۴۶۴

   ۳۴ _ افغانستان بعد از اسلام ، ج۱، ص ۲۴۰، ۲۵۴، ح ۴

۳۵-  همانجا ص ۲۵۵، تاريخ ايران، ترجمه کشاورز، ص۷۲

۳۶- طبری  ج دهم، ص ۴۵۱۳

۳۷-  افغانستان بعد از اسلام، ج ۱ ص ۲۵۵-

۳۸ _تاريخ  ايران ترجمه کشاورز، ص ۱۷۲

۳۹- طبری،  ج دهم ذيل وقايع سال ۱۲۹ هـ ص ۴۵۱۳ ببعد

۴۰ _ دکتر  شفا ، پس از هزار وچهار صدسال، ج ۱، ص ۴۲۶،

۴۱- تاريخ  ايران ترجمه کشاورز، ص۲۷۳

۴۲-  حبيبی، افغانستان بعد از اسلام، ج ۱ ص ۲۵۸ طبری ج دهم، ص۴۵۲۹

۴۳- ايضاً  همانجا و نيز تاريخ ايران ترجمه کشاورز، ص۱۷۳

۴۴- تاريخ  ايران، ترجمه کشاورز ص ۱۷۲-۱۷۴، طبری ج ۱۰ ص ۴۵۳۸ ببعد

۴۵-  حبيبی، افغانستان بعد از اسلام، ج ۱ ص ۲۶۲، طبری ج ۱۰ ص۴۵۴۷

۴۶- طبری  ج ۱۰،ص  ۴۵۷۹  ، افغانستان بعد از اسلام، ج ۱ ص ۲۶۳

۴۷-  حبيبی، همان اثر ص ۲۶۵-۲۶۶

۴۸-  افغانستان در مسير تاريخ، ص ۷۷

۴۹ -  حبيبی همان اثر ص ۲۶۲_۲۷۰، طبری ج ۱۰ ص ۹۵-۴۵۸۸

۵۰ - غبار - افغانستان درمسيرتاريخ، ص۷۷افغانستان بعد از اسلام، ص  ۲۷۰

۵۱ _ دکتر  شفا ، پس از هزار وچهار صد سال، ج ۱، ص ۵۲۷،

۵۲ _ دکتر  شفا ، پس از هزار وچهار صد سال، ج ۱، ص۴۲۵

۵۳- غبار،  همان اثر ص ۷۷-۷۸، تاريخ ايران ترجمه کشاورز ص۱۷۵

۵۴- طبری،  ج ۱۱ ص ۴۶۹۱-۴۶۹۸، دکتر شفا، پس از۱۴۰۰سال ، ج ۱، ص۴۲۵

۵۵- طبری  ج ۱۱ ص ۴۷۴-۴۷۱ حبيبی، همان اثر قبل الذکر ص ۲۹۰-۲۹۱

۵۶- تاريخ  ايران، ترجمه کشاورز ،ص ۱۷۸

۵۷-  حبيبی: افغانستان بعد از اسلام ج ۱، ص۲۴۹

۵۸- طبقات  ناصری، طبع حبيبی، ۱۳۴۲، ج ۱ ص۱۰۶

۵۹-  افغانستان بعد از اسلام ،ج ۱ ص ۲۴۵-۲۸۹، طبقات ناصری ج ۱ ص ۱۰۶، طبع حبيبی،  افغانستان در مسير تاريخ،  ص ۷۶-۷۸

۶۰-  حبيبی: افغانستان بعد از اسلام ،ص ۹۱۳

۶۱_ طبری  ج ۱۱ ص ۴۷۱۰ ترجمه فارسی ابوالقاسم پاينده طبع۱۳۵۳

۶۲-  حبيبی، همان اثر، ص ۲۸۵-۲۵۳

۶۳ _غبار،  افغانستان درمسیرتاریخ،ص ۷۶)

منبع: آژانس خبری ثبوت و کابل نیت

مطالب همسان:

سلمان فارسی صحابه نزدیک رسول خدا

خواجه یعقوب چرخی "پیر تصوف"

نوشتن دیدگاه


Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn